یک حال گرفتگی عجیب و غریبی را دارم تجربه می کنم که نه اینکه نطیر نداشته باشد اما کم نطیر است.تمام غم هایی که از اول زندگی تا حالا داشته ام،زنده شده اند و حی و حاضر جلوی چشمانم رژه می روند.بی حوصلگی و بی حالی هم که دیگر بماند.انقدر بی حوصله و بی حال هستم که نا نداشتم چمدانم را ببندنم و سارا - طفلک سارا- هول هولکی خودش را رساند و چمدانم را بست.بعد هم رفت بیرون برایم نان مخصوص به عنوان توشه راه گرفت و تا توانست توصیه های خردمندانه رو به من ایراد فرمود با اینکه خودش می دانست این نصیحت ها از گوش اول به گوش دوم نمی رسد و جایی وسط های جمجمه ام گیر می کند و تبدیل می شود به شعری از حافظ:کجا دانند حال ما سبکباران ساحل هایا سعدی:مجال خواب نمی باشدم ز دست خیالو یا مولانا:دست و دل ما هر چی تهی تر خوشترو یا محفوظ اصفهانی:بر مال جهان جامه دریدن ز خرد نیستبر دفع غم خلق جهان جامه دران باشاما، ادمی که از عهده دفع غم خودش برنمی اید،چطور می تواند به دفع غم دیگران کمک کند؟
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
تاريخ: پنجشنبه
16 فروردين
1403 ساعت: 17:36